
قلم چکیده ی هویت من است و کلمات پاره های تنم
قلم چکیده ی روح من است و کلمات بوسهای آتشینم
قلم علم بندگی من است و کلمات سند بی نیازیم
قلم معشوق تنهایی من است و کلمات تندیس پرستشم
قلم عصاره ی رنج های من است وکلمات زخمه های سوزانم
قلم تمام بودن من است و کلمات ارثیه ی نبودنم
من هویت،روح،علم،معشوق،عصاره ی رنجها و تمام بودنم را به هیچکس نمی دهم
اما کلماتم را به تو و آنها که بعدها خواهند آمد، رایگان می بخشم و روح جاری در تاریخ خواهم شد
چرا که من تشنه ی لبهای ترک خورده ام
من همدم قلبهای رنج دیده ام
من ترانه سرای تنهایی ارواح بی تابم
نه نه من اینها نیستم...
من روح سلامم
مرا بر تخت قلم و در زیر بارانی از کلمات غسل دهید.
بدون تیتر
روز را دوست دارم اما از روزگار می ترسم
شب را دوست دارم اما از گرگها می ترسم
مریم را دوست دارم اما از تهمت ها می ترسم
مسیح را دوست دارم اما از تثلیث ها می ترسم
انجیل را دوست دارم اما از تحریف ها می ترسم
آسمان را دوست دارم اما از زمینیان می ترسم
عشق را دوست دارم اما از سرگردانی می ترسم
قانون را دوست دارم اما از قانونگذار می ترسم
دل را دوست دارم اما از خنجر می ترسم
دین را دوست دارم اما از مدعیان می ترسم
سؤال را دوست دارم اما از جواب می ترسم
شعر را دوست دارم اما از شعار می ترسم
سلام را دوست دارم اما از وداع می ترسم
صداقت را دوست دارم اما از گفتنش می ترسم
گفتن را دوست دارم اما از گوشها می ترسم
عدل را دوست دارم اما از قاضی می ترسم
قلم را دوست دارم اما از شکستن می ترسم
یار را دوست دارم اما از دیدار می ترسم
مرگ را دوست دارم اما از زندگی دوباره می ترسم
زندگی را دوست دارم اما از بی خدایی می ترسم.
دست های آسمانی
نگاه های مرد نه نگاهی حیز خواهنده بود و نه نگاهی سنگین و پر از سؤال:" در این وقت شب زنی تنها...؟".همین بود که آرزو کرد که :" کاش سوار این تاکسی نمی شدم". در هنگام سوار شدن حتی، مرد، پخش ماشین را خاموش کرده بود و رادیو را روشن کرده بود:"مژده رئیس جمهور آینده؛ آینده روشن برای ملت شریف...".بعد از آنکه چشمان گرسنه ی کودکانش و سخن مردش که:" اگر می توانی خودت پول پیدا کن" چادر را روی سرش انداخته بود و سر خیابان آورده بودش، در حالی که سعی کرده بود بغضش را فروخورد و خود را بی قید نشان دهد، برای این تاکسی دست بلند کرده بود "مستقیم".و حال تاکسی داشت در طول جاده های شب مستقیم می راند و او در پی فرصتی بود تا به مرد منظورش را بفهماند. تاکسی به انتهای جاده مستقیم که رسید، سرعتش کم شد و حال نگاه های داخل آینه پرسشگر بود:" خانم کجا بروم؟" و زن سعی کرد تا اضطرابش به درون کلماتش نفوذ نکند:" هر کجا می خواهی ببر!". لحظه ای دو نگاه متعجب و مضطرب در آینه ی جلوی راننده با هم تلاقی پیدا کردند. تاکسی نگه داشت. "برو پایین". بغض زن ترکید:" بچه هام چند روزه غذای درست و حسابی نخوردن...صاحب خونه داره بیرونمون میندازه...شوهرم مریض و بیکاره...".راننده تاکسی مدتی در آینه، بدون آنکه حرفی بزند به زن نگاه کرد. سپس شروع به حرکت کرد. زن مضطرب و نگران مسیر را می پایید و از رنج از دست دادن گوهری بی همتا بدنش می لرزید. "کاش همین الأن بمیرم". می ترسید. این مرد او را به کجا داشت می برد. اضطراب و ترس زن با توقف تاکسی چند برابر شد."بشین الأن برمی گردم".از آیفونی با کسی ازاهالی خانه ای حرف زد و زن فکر کرد که در ماشین را باز کند و فرار کند. اما ماند و با نگاه های مضطرب به در خیره ماند تا پیرمردی در آستانه ی در ظاهر شد. گفت و گویی کوتاه میان دو مرد رد و بدل شد و پیرمرد گاه گاه او را نگاه می کرد. سپس چیزی در دستان مرد نهاد و به داخل خانه رفت. راننده با تبسمی برگشت و پشت فرمان نشست. دست در جیبش کرد و چند اسکناس روی پولهایی گذاشت که معلوم بود از پیرمرد گرفته است. برگشت:"این مبلغ می تواند کمکتان کند؛ بگیرید". دستان لرزان زن پول را گرفت. نمی دانست چه و نمی توانست چیزی بگوید. تاکسی حرکت کرد. "خانه تان کجاست؟" زن آدرس را گفت و راننده رو به آن سمت راند. در راه با هم از بیکاری شوهرش به علت مریضی و رنج هایش گفت و به جان راننده دعا کرد. تاکسی سر کوچه نگه داشت. از ماشین پیاده شد و چندین بار تشکر کرد. تاکسی دور زد و به سرعت در خیابان ناپدید شد و زن به سمت خانه رفت. نزدیک خانه صدای گریه ی کودکانش را شنید و سرعت قدم هایش بیشتر شد. با عجله کلید را در در چرخاند و وارد حیاط شد. کودکانش گریه می کردند و پدرشان را صدا می زدند. سراسیمه وارد شد. دم در اتاق خشک شد و اسکناس ها از دستش روی زمین پخش شدند. مرد با طناب خود را از یکی از الوارهای سقف حلق آویز کرده بود و دو کودکش در حالیکه با ضجه صدایش می کردند، پاهایش را گرفته بودند و پایین می کشیدند.
ایرانیان و دو چهره ی مدرنیته
لیبرال دموکراسی که در افکار اندیشمندانی چون جان لاک، الکسی دوتوکویل و جان استوارت میل ریشه دارد، بر آزادی انسان ها از هر گونه قید وبند تحمیلی تا جایی که به دیگران آسیب نرساند تأکید می ورزد. از این دیدگاه انسان کاملا آزاد است که سرنوشت خود را رقم زند و هیچ امری خارج از اراده انسان مانند دین، حکومت و جامعه حق تعیین سرنوشت انسانی را ندارد. انسان ها بنابر میل خویش طی توافقی جمعی به منظور تضمین امنیت خود به تشکیل دولت مبادرت ورزیده اند.از این رو دولت نه در مقامی بالاتر از جامعه و نه ویژگی ذاتی جامعه، بلکه محصول توافق جمعی تک تک انسان هاست و وظیفه آن تأمین امنیت و تضمین آزادی انسان ها از دخالت هر گونه نیروی خارج از اراده اوست. دولت هیچ رسالت آسمانی و ابدی نیز ندارد و در صورت عمل نکردن به توافق، برچیده می شود.