تبليغاتX
محکوم به سکوت

فهمیدن و نفهمیدن

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

 

تفسیر پرچم سرخ آرامگاه حسین

در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه ، زمين حرام بود و چهار ماه رجب ، ذي القعده ، ذي الحجه و محرم ، زمان حرام ، يعني كه درآن جنگ حرام است.دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا" تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه : در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت ، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:جنگ پايان نيافته است.

آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.بگذار اين سال هاي حرام بگذرد!

 منبع : حسين وارث آدم اثر مرحوم علی شریعتی- صفحه ي 50

 

از مرگ ‚ من سخن گفتم

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خویشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،

و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 14:38  توسط مهدیه | 
بگذارید و بگذرید

             ببینید و دل مبندید

چشم

             بیندازید و دل مبازید

که دیر یا زود...

    باید گذاشت و گذشت.

                   حضرت علی علیه السلام

 

وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! 

فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها

 دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! 

« دکتر علی شریعتی »

 

شهادت جانسوز امیرالمومنین علی(ع) به تمامی شیعیان عزیز تسلیت باد.

 

در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

 و بر حسین می گریند که آزادانه زیست.

 

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

دکتر علی شریعتی

ستاره دارها در كميسيون آموزش و تحقيقات

 

امسال نیز مانند سال های گذشته با ستاره دار کردن برخی از داوطلبان آنان را از ادامه تحصیل محروم کرده و دلیل آن را " مردودی علمی " ذکر کرده اند!
 
در حال حاضر برخی از دانشجویان ستاره دار در حال پی گیری وضعیت خود هستند . برخی آز انها در حال نامه نگاری و شکایت نویسی یه کمیسیون آموزش مجلس، سازمان سنجش، و...اقدام های جمعی در این زمینه اند.
 
دیروز تعدادي از دانشجويان ستاره‌دار که با رتبه های تک رقمی و همین طور رتبه های مناسب قبولی در دانشگاه پذيرفته نشده بودند به ديدار نمايندگان مجلس رفتند. به گزارش خبرنگار پارلماني ايلنا اين دانشجويان با سعدالله نصيري و محمدرضا خباز نمايندگان زنجان و كاشمر ديدار كردند.
 
گفتني است يكي از اين دانشجويان با ارائه كارنامه خود اظهار داشت: حتي با وجود رتبه يك هم در آزمون هيچ دانشگاهي قبول نشده است به همين علت به ديدار نمايندگان آمده‌ايم. همچنين وي از حضور اين دانشجويان در كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس شوراي اسلامي خبر داد.
 
برخی از دانشجویان روایت می کنند که این نمایندگان به جلسه تودیع آقایان زاهدی و دانشجو می روند و در آنجا آقای قلی زاده از کمیسیون آموزش رو به اقای زاهدی میگوید که کارش دارد و زاهدی می گوید وقت ندارد . دراین حال قلی زاده بلند داد می زند که " وقتی ستاره دار می کردید وقت داشتید؟ " پس از آن زاهدی مجبور می شود بماند و اسامی دانشجویان ستاره دار را بگیرد و قول مساعد می دهد و این که این اقدام از طرف ما نبوده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 14:16  توسط مهدیه | 

لوح گور

نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکوتی،

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین،
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس،
بر مداری جاودانه می گردد.

 

از نفرتی لبریز

ما نوشتیم و گریستیم،

ما خنده کنان به رقص بر خاستیم،
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند:
کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم،  
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 22:38  توسط مهدیه | 

زن عشق می كارد و كینه درو میكند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی....

برای ازدواجش در هر سنی، اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

او كتك میخورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دخترنباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی...

او مادر می شود و همه جا میپرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر میشود و می میرد...

و قرن هاست كه او؛

عشق می كارد و كینه درو می كند

 چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان

جوانی بر باد رفته اش را می بیند 

 و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتاب زده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میكند...

و اینها همه كینه است كه كاشته میشود در قلب مالامال ازدرد...!

و این, رنج است...

  دکتر علی شریعتی

 

ارابه ها


ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند،
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .

گرسنگان از جای بر نخواستند،
چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست

برهنگان از جای بر نخاستند،
چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست

زندانیان از جای برنخاستند،
چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای برنخاستند،
چرا که امید نمی رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند.

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند،
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است.

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند،
بی آنکه امیدی با خود آورده باشند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 21:54  توسط مهدیه | 

چه خواهیم گفت؟؟؟

به کوروش چه خواهیم گفت                   اگر باز پرسد ز ما

 اگر سر برارد ز خاک                        چه شد دین زرتشت پاک

چه شد ملک ایران زمین                  کجایند مردان این سرزمین

چه کردید برنده شمشیر خوش دستتان      کجایند میران سر مستتان

چه آمد سر خوی ایران پرستی           چه کردید با کیش یزدان پرستی

در ایران زمین شاه ظالم چراست        هواخواه آزادگی پس چرا بی صداست

چرا خامش و غم پرستید های         کمر را به همت نبستید های

چرا این چنین زار و گریان شدید        سر سفره ی خویش مهمان شدید

چه شد عرق میهن پرستی اتان      چه شد غیرت و شورو مستی اتان

سواران بی باک ما را چه شد           ستوران چالاک ما را چه شد

چرا ملک تاراج می شود                جوان مرد محتاج می شود

چرا حال ایران زمین نا خوش است     چرا دشمنش این چنین سر کش است

چرا بوی آزادگی نیست وای              بگو دشمن میهنم کیست های

بگو کیست این ناپاک مرد              که بر تخت من این چنین تکیه کرد

که تا غیرتم باز جوش آورد             ز گورم صدای خروش آورد

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 22:33  توسط مهدیه | 

هنوز یادم نرفته است نام قبیله ام
و می شنا سم هنوز هم تمام قبیله ام
فریب تزویرهای کهنه خوردند ور نه
شکست هرگز نبوده در مرام قبیله ام
به من بگوئید بر سوارها چه گذشته بود
در آخرین روزهای قتل عام قبیله ام
همیشه پشت خنده هایشان کشیده اند
چه نقشه هایی برای انهدام قبیله ام
نه…با همین دستهای پینه بسته ساده ام
دوباره تکثیر می کنم دوام قبیله ام
دوباره آتش،صدای شیهه ها و تفنگ را
بیاد می آورم به احترام قبیله ام
به روح مردان بی شکست طایفه ام قسم
بدان که خواهم گرفت انتقام قبیله ام

 

بر سنگفرش


یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
بادی شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش ...))
 
 
مه
بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...
                                                                                                           احمد شاملو
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 10:42  توسط مهدیه | 

دموکراسی

دموکراسی یعنی حکومت به وسیله ی مردم.

امروزه الفاظ دموکراسی وآزادی غالبا به شیوه ی تشریفاتی و شعارگونه به کار می رود. رژیم بسیاری از کشورهای به ظاهر "آزادی دوست"، دیکتاتوری است و گذشته از این گونه عدم صداقت، برداشتی که از دموکراسی داریم کوته بینانه است.

دموکراسی هم شکلی از حکومت است هم فلسفه ی زندگی با هم، حکومتی است که در آن مردم یا اکثریت آنها دارنده ی قدرت نهایی تصمیم گیری درباره ی مسائل مهم سیاست عمومی اند.

 

بلد نیستم دروغ بگویم!

می ایستم جایی دورتر از خودم

و روی هر چه فاصله را سیاه می کنم

بلد نیستم دروغ بگویم

می نویسم که غار فقط مال جغدهاست

که روی بی خیالی دنیا آویزانند

می نویسم که مال هیچ قبیله ای نیستم

من نه تفنگم که با احساس یک پرنده بازی کنم

نه رنگین کمان

پاییز هم گمانم بهانه ایست

برای انتقام از یک مشت برگ برنده

روی ایستادگی یک درخت

اینجا به گمانم کسی حرفی ندارد

که ساکت نمی شوم

که صدای ناله ی قطارهای سوخته توی سرم سوت می کشد

روی ریل هایی که خرد شدن حقشان نیست

شاید دارم از ازدحام یک قتل عام ابدی رد می شوم

که چراغ های عبور سبز نمی شود

ومن هنوز ایستاده ام

همینجا- نه! کمی آنطرف تر از خودم

و تو ناگهان می آیی

آنقدر تکانم می دهی که من

به اندازه ی یک عور دلواپسی های یک پرنده

سرم گییییییییییییییج می رود

                                                                                                     زهرا نظام زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 15:56  توسط مهدیه | 

 

طاقت بیار رفیق

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو
تو زنده میمونی رفیق طاقت بیار این راه رو
طوفانو پشت سر بزار اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه فردا پر از آزادیه

طاقت بیار رفیق دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق داریم میرسیم

دنیا اگه تاریک شد دستای فانوسو بگیر
با من بیا با من بیا چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو آهسته پشت سر بزار
امروز وقت خواب نیست ما با همیم طاقت بیار

طاقت بیار رفیق دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق داریم میرسیم


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 23:38  توسط مهدیه | 

دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر؟ راز این حلقه که انگشت مرا تنگ گرفته است به بر؟

مرد حیران شد و گفت: حلقه ی خوشبختیست، حلقه ی زندگی است...

همه گفتند: مبارک باشد.

دخترک گفت: دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد.

سالها رفت وشبی

زنی افسرده نظر کرد در آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی آن،

سالهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفت هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و درخشندگی است،

حلقه ی بردگی و بندگی است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 0:33  توسط مهدیه | 
پوپولیسم

پوپولیسم یک وضعیت است. در متن چنین وضعیتی مردم نمیتوانند به گونه ای بی واسطه ومستقل "از خود" سخن بگویند و "برای خود" عمل کنند. تنها دولت مجاز است از "مردم" بگوید و از علایق، منافع ومطالبات آنها حرف بزند. در وضعیت پوپولیستی "مردم" فقط و فقط به "واسطه"ی دستگاه های ایدئولوژیک دولت می بایست بازنمایی شوند، در چنین شرایطی خود مردم اساسا همانی است که به وساطت همین دم و دستگاه های ایدئولوژیک برساخته و بازنمایانده می شود. از این رو هر آنچه بیرون از این دستگاه ها و فارغ از وساطت آنها عمل کند اساسا "مردم" محسوب نمی شود. پوپولیسم به گونه ای از مردم حرف می زند که اساسا معلوم نیست این مردم به چه چیزی ارجاع می دهد و شامل چه کسانی می شود . "مردم" در متن گفتار پوپولیستی یک "دال تهی" است: دال بدون مدلول، دالی که به هیچ چیز دلالت نمی کند. دولت پوپولیستی می تواند در همان حالیکه اعضای سندیکای شرکت واحد را با چماغ و پنجه بوکس می زند یا معلمان و زنان معترض را به اتکای نیروی قهریه اش به خشونت از میدان عمومی شهر می تاراند و یا دانشجویان را به انواع ترفندهای بوروکراتیک و ابزارهای سرکوبگرانه ستاره دار می کند، تعلیق می زند و بیرون می اندازد،باز هم از تکریم مردم و مهرورزی با آنان سخن بگوید.

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 10:40  توسط مهدیه | 

زندگی تکرار تفکر در حلقه حیات است .

زندگی معمای وجود در تفکر بشر است.

زندگی آزمایشگاه صبر برای موجود کم طاقت است

و اما ؟؟؟

زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است.

زندگی خالی است آن را پر کن.

زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.

زندگی یک معادله است موازنه کن.

زندگی یک معما است آن را حل کن.

زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.

زندگی یک مبارزه است قبول کن.

زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.

زندگی یک سوال است آن را جواب بده.

زندگی یک موفقیت است لذت ببر.

زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.

زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.

زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.

زندگی درد است آن را تحمل کن.

زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی

دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 0:18  توسط مهدیه | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 14:55  توسط مهدیه | 
 

قلم چکیده ی هویت من است و کلمات پاره های تنم

قلم چکیده ی روح من است و کلمات بوسهای آتشینم

قلم علم بندگی من است و کلمات سند بی نیازیم

قلم معشوق تنهایی من است و کلمات تندیس پرستشم

قلم عصاره ی رنج های من است وکلمات زخمه های سوزانم

قلم تمام بودن من است و کلمات ارثیه ی نبودنم

من هویت،روح،علم،معشوق،عصاره ی رنجها و تمام بودنم را به هیچکس نمی دهم

اما کلماتم را به تو و آنها که بعدها خواهند آمد، رایگان می بخشم و روح جاری در تاریخ خواهم شد

چرا که من تشنه ی لبهای ترک خورده ام

من همدم قلبهای رنج دیده ام

من ترانه سرای تنهایی ارواح بی تابم

نه نه من اینها نیستم...

من روح سلامم

مرا بر تخت قلم و در زیر بارانی از کلمات غسل دهید.

بدون تیتر

روز را دوست دارم اما از روزگار می ترسم

شب را دوست دارم اما از گرگها می ترسم

مریم را دوست دارم اما از تهمت ها می ترسم

مسیح را دوست دارم اما از تثلیث ها می ترسم

انجیل را دوست دارم اما از تحریف ها می ترسم

آسمان را دوست دارم اما از زمینیان می ترسم

عشق را دوست دارم اما از سرگردانی می ترسم

قانون را دوست دارم اما از قانونگذار می ترسم

دل را دوست دارم اما از خنجر می ترسم

دین را دوست دارم اما از مدعیان می ترسم

سؤال را دوست دارم اما از جواب می ترسم

شعر را دوست دارم اما از شعار می ترسم

سلام را دوست دارم اما از وداع می ترسم

صداقت را دوست دارم اما از گفتنش می ترسم

گفتن را دوست دارم اما از گوشها می ترسم

عدل را دوست دارم اما از قاضی می ترسم

قلم را دوست دارم اما از شکستن می ترسم

یار را دوست دارم اما از دیدار می ترسم

مرگ را دوست دارم اما از زندگی دوباره می ترسم

زندگی را دوست دارم اما از بی خدایی می ترسم.

 

 

دست های آسمانی

نگاه های مرد نه نگاهی حیز خواهنده بود و نه نگاهی سنگین و پر از سؤال:" در این وقت شب زنی تنها...؟".همین بود که آرزو کرد که :" کاش سوار این تاکسی نمی شدم". در هنگام سوار شدن حتی، مرد، پخش ماشین را خاموش کرده بود و رادیو را روشن کرده بود:"مژده رئیس جمهور آینده؛ آینده روشن برای ملت شریف...".بعد از آنکه چشمان گرسنه ی کودکانش و سخن مردش که:" اگر می توانی خودت پول پیدا کن" چادر را روی سرش انداخته بود و سر خیابان آورده بودش، در حالی که سعی کرده بود بغضش را فروخورد و خود را بی قید نشان دهد، برای این تاکسی دست بلند کرده بود "مستقیم".و حال تاکسی داشت در طول جاده های شب مستقیم می راند و او در پی فرصتی بود تا به مرد منظورش را بفهماند. تاکسی به انتهای جاده مستقیم که رسید، سرعتش کم شد و حال نگاه های داخل آینه پرسشگر بود:" خانم کجا بروم؟" و زن سعی کرد تا اضطرابش به درون کلماتش نفوذ نکند:" هر کجا می خواهی ببر!". لحظه ای دو نگاه متعجب و مضطرب در آینه ی جلوی راننده با هم تلاقی پیدا کردند. تاکسی نگه داشت. "برو پایین". بغض زن ترکید:" بچه هام چند روزه غذای درست و حسابی نخوردن...صاحب خونه داره بیرونمون میندازه...شوهرم مریض و بیکاره...".راننده تاکسی مدتی در آینه، بدون آنکه حرفی بزند به زن نگاه کرد. سپس شروع به حرکت کرد. زن مضطرب و نگران مسیر را می پایید و از رنج از دست دادن گوهری بی همتا بدنش می لرزید. "کاش همین الأن بمیرم". می ترسید. این مرد او را به کجا داشت می برد. اضطراب و ترس زن با توقف تاکسی چند برابر شد."بشین الأن برمی گردم".از آیفونی با کسی ازاهالی خانه ای حرف زد و زن فکر کرد که در ماشین را باز کند و فرار کند. اما ماند و با نگاه های مضطرب به در خیره ماند تا پیرمردی در آستانه ی در ظاهر شد. گفت و گویی کوتاه میان دو مرد رد و بدل شد و پیرمرد گاه گاه او را نگاه می کرد. سپس چیزی در دستان مرد نهاد و به داخل خانه رفت. راننده با تبسمی برگشت و پشت فرمان نشست. دست در جیبش کرد و چند اسکناس روی پولهایی گذاشت که معلوم بود از پیرمرد گرفته است. برگشت:"این مبلغ می تواند کمکتان کند؛ بگیرید". دستان لرزان زن پول را گرفت. نمی دانست چه و نمی توانست چیزی بگوید. تاکسی حرکت کرد. "خانه تان کجاست؟" زن آدرس را گفت و راننده رو به آن سمت راند. در راه با هم از بیکاری شوهرش به علت مریضی و رنج هایش گفت و به جان راننده دعا کرد. تاکسی سر کوچه نگه داشت. از ماشین پیاده شد و چندین بار تشکر کرد. تاکسی دور زد و به سرعت در خیابان ناپدید شد و زن به سمت خانه رفت. نزدیک خانه صدای گریه ی کودکانش را شنید و سرعت قدم هایش بیشتر شد. با عجله کلید را در در چرخاند و وارد حیاط شد. کودکانش گریه می کردند و پدرشان را صدا می زدند. سراسیمه وارد شد. دم در اتاق خشک شد و اسکناس ها از دستش روی زمین پخش شدند. مرد با طناب خود را از یکی از الوارهای سقف حلق آویز کرده بود و دو کودکش در حالیکه با ضجه صدایش می کردند، پاهایش را گرفته بودند و پایین می کشیدند.

 ایرانیان و دو چهره ی مدرنیته

لیبرال دموکراسی که در افکار اندیشمندانی چون جان لاک، الکسی دوتوکویل و جان استوارت میل ریشه دارد، بر آزادی انسان ها از هر گونه قید وبند تحمیلی تا جایی که به دیگران آسیب نرساند تأکید می ورزد. از این دیدگاه انسان کاملا آزاد است که سرنوشت خود را رقم زند و هیچ امری خارج از اراده انسان مانند دین، حکومت و جامعه حق تعیین سرنوشت انسانی را ندارد. انسان ها بنابر میل خویش طی توافقی جمعی به منظور تضمین امنیت خود به تشکیل دولت مبادرت ورزیده اند.از این رو دولت نه در مقامی بالاتر از جامعه و نه ویژگی ذاتی جامعه، بلکه محصول توافق جمعی تک تک انسان هاست و وظیفه آن تأمین امنیت و تضمین آزادی انسان ها از دخالت هر گونه نیروی خارج از اراده اوست. دولت هیچ رسالت آسمانی و ابدی نیز ندارد و در صورت عمل نکردن به توافق، برچیده می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 10:54  توسط مهدیه | 

لیبرالیسم در نگاه اول

لیبرالیسم را به صورت ساده میتوان اینگونه تعریف کرد: مکتب آزادی خواهی

در قرن هجده و نوزده لیبرالیسم بیشتر در پی آزادی منفی بود: آزادی از اخلاق شرع پرست و سخت گیر کلیسا، آزادی از انحصار سرمایه توسط فئودال و پادشاه، آزادی از ترویج رهبانیت کلیسا؛ به طور خلاصه آزادی از استبداد دینی و سیاسی.

اما هر چه زمان می گذرد لیبرالیسم در مواجهه با دموکراسی و دشمنان سرمایه داری به آزادی مثبت بیشتر توجه میکند: آزادی برای رأی دادن، نوشتن، حرف زدن، فرصت های دیگر وغیره.

همانطور که از جملات بالا بر می آید لیبرالیسم را می توان به سه شاخه تقسیم کرد: لیبرالیسم فرهنگی(نظری)، لیبرالیسم سیاسی، لیبرالیسم اقتصادی.

لیبرالیسم فرهنگی دارای آرایی در حوزه اخلاق و الهیات است. لیبرالیسم سیاسی در پی دفاع از حقوق فردی ومحدودیت قدرت دولت است که نهایتا در دموکراسی تجلی می یابد. لیبرالیسم اقتصادی خواستار آزادی سرمایه و محدودیت دخالت دولت در اقتصاد و در یک کلام استقرار نظام بازار آزاد است.

هر جامعه را به طور ساده می توان به سه طبقه تقسیم کرد: طبقه ی برتر(یک)، طبقه ی متوسط(سه)، طبقه ی فروتر(دو). طبقه ی یک به علت برخورداری از  قدرت و ثروت از وضعیت موجود راضی است و نه تنها خواهان اصلاح سیاسی نیست بلکه شاید در مقابل آن بایستد.

طبقه ی دو از تغییر بیشترین بهره را می برد اما به علت غوطه ور بودن در مشکلات معیشتی و نیازهای اولیه مجال پرداختن به مسائلی مانند آزادی و اصلاح سیاسی را ندارد. اما طبقه ی سه دارای ویژگی هایی است که مسائل سیاسی برایش مهم است: از نیازهای اولیه رهایی پیدا کرده و به نیازهای ثانویه فکر می کند، در فقر نسبی به سر می برد نه در فقر مطلق، به علت اشتغال بیشتر در پست های اداری-  فرهنگی به بلوغ کافی رسیده است و می خواهد موانع کامجویی را از سر راه بردارد... .

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 17:10  توسط مهدیه | 

اين مثنوي را به ياد فرهاد و همه بچه هاي ايران... و ندا كه «نازُك آراي تن» خود را قرباني آزادي كردند، مي آورم. با «حضور دل» بخوانيدش:

باز شوق يوسفم دامن گرفت!

پير ما را بوي پيراهن گرفت!

اي دريغا! نازك آراي تنش

بوي خون مي آيد از پيراهنش!

اي برادرها! خبر چون مي بريد؟

اين سفرآن گرگ، يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟

برچه خاكي ريخت خون روشنت؟

بر زمين سرد،خون گرم تو

ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو!

تا نپنداري ز يادت غافلم،

گريه مي جوشد شب و روز از دلم!

داغ ماتم هاست بر جانم بسي

در دلم پيوسته مي گريد كسي!

اي دريغا، پاره دل، جفت جان!

بي جوانان، مانده جاويدان جهان؟

در بهار عُمر اي سرو جوان

ريختي چون برگريز ارغوان!

ارغوانم، ارغوانم، لاله ام،

در غمت خون ميچكد از ناله ام!

آن شقايق، رُسته در دامان دشت

گوش كن تا با تو گويد سرگذشت!

نغمه ناخوانده را دادم به رود،

تا بخوانم با جوانان اين سرود!

چشمه اي در كوه مي جوشد، منم!

كز درون سنگ بيرون ميزنم!

از نگاه آب تابيدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل!

پر زدم از گل به خونآب شفق

ناله گشتم در گلوي مرغ حق!

پر شدم از خون بلبل لب به لب،

رفتم از جام شفق در كام شب!

آذرخش از سينه من روشن است،

تندر توفنده فرياد من است!

هركجا مُشتي گره شد، مُشت من!

زخمي هر تازيانه، پُشت من!

هركجا فرياد آزادي، منم!

من در اين فريادها، دم ميزنم!

برگرفته از وبلاگ بابک داد

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 23:27  توسط مهدیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
مهدیه
دانشجوی زبان روسی دانشگاه مازندران

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
پیوندها
بانوی آزاد
نگاهی دیگر
بن بست
دانشجویان خوابگاه 13
جاده خاموش
دوم خردادی
تاریکخانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM